خرید بک لینک
امکان ندارد درسخوان بوده باشی، کنکورت در سالهای دهه هشتاد باشد و در کتابخانه دبیرستان نگاهت به کتابهای کمک اموزشی با برگ کاهی "1 1" نیفتاده باشد.

حتما هم وقتی شروع به تورق کردی در صفحه اول کتاب با خط خوش این جمله نوشته شده بود:

«زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد»

به شخصه خود من اکثر پول توجیبیها و تنخواهی که از پدرم میگرفتم را خرج این اندیشه سازان کردم.تابستانها که یکماه ، یکماه و نیم به دیدار مادربزرگ به مشهد میرفتیم، اولین جایی که بعد رسیدن میرفتم پاساژ بهار و کتابفروشی گلها در طبقه -1 بود.

اقا حبیب نامی بود ، مسن و خوش برخورد که کتابهای دست دوم بچه های کنکور داده را میخرید و بعد تمیز کردن و صحافی مجدد به دانش اموزان با قیمت منصفانه ای میفروخت.یک قفسه هم داشت برای کتابهای اندیشه سازان و خودش میگفت که این قفسه هر سال پر و خالی میشه و این درحالی بود که 3 سال از بسته شدن انتشارات اندیشه سازان میگذشت.

تمام این قضایا را گفتم تا برسم به دکتر فرهاد میثمی،

ایشان را ندیدم، اصلا تاحالا عکسی ازشان مشاهده نکردم اما عجیب با نگارش این کتاب و داستانهایی که در آنها بود ارتباط برقرار میکردم. قطعا قسمت عظیمی از شکل گیری شخصیت کنونی من مربوط به روایتهای این کتاب ها بود. یادم است که کتابرا که میگرفتم اولین کارم خواندن پیشگفتار و موخره کتاب بود! نمیتوانم لذت آن لحظات را توصیف کنم..

بعد اینکه فیسبوک امد و بعدا وایبر و تلگرام و غیرو، کمپینهایی تشکیل شد که جناب دکتر میثمی را پیدا کنند، اما از سال 85 به بعد اثری از ایشان نه در فضای وب و نه چاپ و تکثیر کتابهای اموزشی نیست...

قسمتی از متن نوشته های کتاب عربی دوم دبیرستان:

""در دوره دانشجويي، روزي پس از پايان يكي از كلاسهاي درس به سراغ استادم رفتم. خسته و كوفته بود، اما با صبر و حوصلهي تمام، به گرمي سؤالاتم را پاسخ گفت. پس از آن كه از توضيح مطلب فارغ شد، گفتم:

- «استاد، جداً و از صميم قلب ميگويم، خسته نباشد.»

پاسخ داد:

- «خسته نيستم فرزندم.»

و بعد ادامه داد:

- «... معلم هيچوقت خسته نميشود. ميداني پسرم، معلم مثل كسي ميماند كه همراه گروهي از بچهها به پاي كوه زندگي رفته باشد. در پاي كوه، نهري هست كه عبور از آن به سبب تندي جريان آب، سخت است. پاهايش را روي سنگهاي سر بر آورده از جايجاي نهر، محكم ميكند، بعد دانه دانه دست بچهها را ميگيرد و كمكشان ميكند كه از نهر بگذرند. تو را هم همراه بچهها از نهر ميگذراند، و تو نيز شروع به بالا رفتن از صخرهها ميكني،

با تمام قوا،

كشان كشان،

با زحمت فراوان و تحمل سختيهاي راه،

بالا و بالاتر ميروي تا بالاخره، به قله ميرسي، سرمست و مغرور، از حالت نيمخيز قد راست ميكني و سينهات را جلو ميدهي. نسيم خنك پيروزي بر صورتت ميوزد و روحت را جلا ميدهد. اول نگاهي به قلههاي اطراف مياندازي، و بعد نگاهي به دوستانت كه در كمركش كوه در حال دست و پنجه نرم كردن با صخرههاي راهاند، و بعد پائينتر را نگاه ميكني، آن پائينِ پائين را،

و ميبيني همان معلم،

هنوز همانجا،

با دانههاي عرق بر پيشاني،

پاي همان نهر ايستاده،

و هنوز دانه دانه دست بچهها را ميگيرد و كمكشان ميكند تا از نهر بگذرند.»

از همان روز تصميم گرفتم معلم شوم

و

معلم بميرم""


برچسبها: نوشتار سوم, دکتر فرهاد میثمی, اندیشه سازان
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 0:34 توسط سامان م. ترابی |

برچسب: نویسنده: زهرا حبیبی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 5:21

صفحه بندی