اصلا چه ربطی داشت!
از 1 بگو،
کلا زیاد حرف میزنم.نمیدانم چرا! واقعا نمیدانم چرا، هرچقدر هم که از این جملات بزرگان که میگویند افراد ساکت باهوش تر و با ذکاوت ترند یا "هرکه در جمعی ساکت تر باشد از همه عاقل تر است"، روی من اثر ندارد.حال این یک بخش کار است، بدتر اینجاست که فکر نمیکنم و حرف میزنم.
باز چه ربطی به رامسر داشت!
نمیدانم ربطش چی است. کلا هیچ وقت نخواستم زیر سایه کسی باشم.هر چه قدر پدر مهربان و دلسوزی دارم که سی سال است در مراتب اصلی و بزرگ دولتی بوده، اما حاضر بودم برف و بوران صبحهای زمستان همدان را به مدت 30 دقیقه تحمل کنم و پیاده به مدرسه برم اما پدرم مرا نرساند.شاید خجالت میکشیدم از اینکه دیگران پای پیاده میایند و من با 405 یشمی مدل 80 موتور 2000....
باز چه ربطی به رامسر داشت!
جدا دارم چه مینویسم، اینها چه ربطی به رامسر دارد!
ربطش اینجاست، پریروز از شدت الودگی هوای تهران اعصابم خورد شده بود.کسی به فکر هیچکس نیست.انگار نه انگار که در لایه عمیقی از دود و سرب و کثافت زندگی میکنیم، این سه ماهه اخر سال هم پدر وقتی شبها به خانه میاید کاملا پکر است.در این وضعیت اقتصادی ناجور، حقوقها مانده و بازهم همین مواقع بیماری قدیمیش عود میکند...
کهو سر شام گفتم، بابا شما شرکتتان یک اپارتمان تفریحی در رامسر داره، من بلیط میگیرم یکماهی تنهایی میرم رامسر.خسته شدم از مسیر کتابخانه به خانه و در این کثیفی.گفت:"برو، هماهنگ میکنم".از این شدت سریع بودن قبولی تعجب کردم.علی رغم خواهرم، همیشه تصمیمهای من چلنج پذیر است.خلاصه سریع بلیط هواپیما گرفتم و سه شنبه 28.9.96 عازم رامسر شدم.الان در روز اول هستم.یک خروار کتاب و جزوه همراهم است.صبح پرواز یک ساعت تاخیر داشت.به قدری هوا الوده بود که افق دید در فرودگاه به کمتر از 300 متر رسیده بود. اما عجب پروازی بود، پرواز روتین تهران مشهد که همیشه 1.5 طول میکشید، این دفعه با ATR حدود 30 دقیقه به زمین رامسر نشست! عملا تا مهماندار امد بگوید که در عقب کجاست، هواپیما نشسته بود.
فرودگاه به دنبالم امدند.اقای امینی نامی که مسئول این مجتمع شرکت است.حیف این همه زیبایی این شهر که اگر دست کاربلد بود الان صدتا پراگ و زوریخ و لوزان از ان درمیاورد. خلاصه مستقر شدم و دیدم که کلی تدارک دیده اند.همیشه از این هم بدم میامد.همیشه سایه پدر....ناشکری نمیکنم اما همین سایه سنگین باعث شد من شخصیتی متفاوت از پدرم باشم. برای اینکه این سایه سنگین را از خودم در جمع ها دور کنم، از دوازده -سیزده سال پیش شروع کردم به کتابخواندن، خبر خواندن، سریال دیدن، انگلیسی خوندن، فیلم دیدن... اینقدر اطلاعات عمومی دارم که در محافل خودمانی میگویند" دکتر جان راو 4 بخیر یا CRV?" منم با تفضیل جزییات و امکانات و سیستم تعلیق و غیره اخر کار با قیمت روز گزینه خودم رو بهشان معرفی میکنم.چاره ای نداشتم.نوجوان بودم و اینها هم ضمائم نوجوانی، ضمنا زور بیشتری نداشتم...
خلاصه رامسر، ظهر هم خانم این بنده خدا برام میرزاقاسمی و مرغ ترش با برنج تدارک دیده بود. بسیار خوشمزه بود.ظهر در پنجره که مشرف به کوه ها و جنگل است باز کردم.نسیم شمال که میگویند را بعد چندین سال از ته جان حس کردم.روی گوشی گلنار داریوش رفیعی را پخش کردم و با یک چایی دیشلمه از خودم پذیرایی کردم.کلا زندگی من تبدیل به دوران پسا داریوش رفیعی و پیش از داریوش رفیعی شده است.البته داریوش اصلی نیز از کودکی...
حس عجیبی بود.کاش مادر و پدر و خواهر همگی بودند...
لعنت به امتحان دستیاری......
لعنت به این سیستم که ادم را اینقدر محزون میکند...
برچسب:
نویسنده: زهرا حبیبی